امروز که داشتم برای چندمین بار سخنرانی استیو جابز بنیانگذار شرکتهای اپل، پیکسار و نکست را در سال ۲۰۰۵ تماشا میکردم، رابطه ای بین سخنان او و زندگی خودم یافتم. او می گوید جایی در زندگیتان نقطه ها به هم وصل می شوند شاید شما از اتفاقی که می افتد راضی نباشید یا آنرا بدترین اتفاق عمرتان بدانید اما چندین سال بعد پی می برید اتفاقی که آنرا بد و وحشتناک می شمردید چه تاثیر مثبتی در زندگیتان داشته است.
هنگامی که بعد از یکسال پشت کنکور ماندن در رشته مترجمی زبان انگلیسی پذیرفته شدم گویی که دنیا بر سرم خراب شده بود. به شدت گریه می کردم. اصلا فکرش را هم نمی کردم. زبان انگلیسی!
چگونه شد که اینجا قبول شدم؟ من که بنا به نظر برادرم و اقوامم و با توجه به رتبه ای که داشتم لااقل باید تربیت معلم قبول میشدم یا رشته ای از پیراپزشکی. اصلا فکر دانشجوی زبان بودن گریه هایم را به اوج می رساند. بیچاره پدر و مادرم و خواهرهایم که در آن لحظات در کنارم بودند. دلایل زیادی برای گریه هایم داشتم. دلم میخواست تربیت معلم قبول شوم چون در طول تحصیل می توانستم از خوابگاه ، خدمات رایگان و حقوق بهره مند شوم و هم کارم آماده بود و سریع می توانستم درآمد کسب کنم. آن روزها یکی از اهداف مهمم کسب درآمد بود. شعارم این بود که اول دستم توی جیب خودم باشد، بعد ازدواج کنم. با قبول شدن در دانشگاه پیام نور و آنهم رشته زبان تمام رشته هایم پنبه شده بود. من مانده بودم و همه ارزوهایم که ناتمام مانده بود. از طرفی شرایط برای دوباره درس خواندن هم وجود نداشت. دختری روستایی بودم که باید زود ازدواج میکرد. تا اینجا هم به اصرار خودم و حمایت های خانواده ام به همه خواستگارها جواب منفی داده بودم.فضای بیست سال پیش در روستا قابل مقایسه با الان نیست. در روستای ما هیچ دختری تا آن زمان به دانشگاه راه پیدا نکرده بود.حتی دخترهایی که درسشان خوب بود و آرزوی ادامه تحصیل داشتند در سن ۱۶ یا ۱۷ سالگی باید ازدواج میکردند.من اولین دختری بودم که افتخار ورود به دانشگاه را از روستایمان داشتم.از نظر بقیه اهالی این موفقیت بزرگی بود اما از نظر خودم شکست خورده بودم. هنوز هم شدت گریه های آنروزم را به خاطر دارم و نگرانی پدر و مادرم را. پدرم بغلم میکرد و میگفت اشکالی ندارد اینجا نزدیک است. کنار خودمان هستی. راحت میروی و میایی. و هر چیزی که بتوانند کمی آرامم کنند. آن روزها اعتماد به نفس و عزت نفسم پایین آمده بود. با اینکه همه به من تبریک می گفتند ،احساس شکست میکردم. خود واقعی ام از خود آرمانیم فاصله گرفته بود ، هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم جز اینکه بپذیرم چه اتفاقی افتاده، بالاخره با پدرم برای ثبت نام رفتیم و ترم اول آنقدر از خودم عصبانی بودم که حد نداشت. مدام از خدا می پرسیدم این مزد زحماتم نبود. خدایا چرا باید زبان قبول میشدم. با این حال سعی کردم تا آنجا که می توانم درس بخوانم . ناگفته نماند که سال اول تحصیلم کمی افسرده شده بودم و در ترم سوم ازدواج کردم.از نظر مردم روستایمان خیلی برای ازدواجم دیر شده بود!
اکنون که این مطالب را می نویسم نظرم با آن زمان به کلی فرق کرده. از خدا تشکر می کنم که زبان قبول شدم چرا که زبان انگلیسی برای آینده ام بسیار مورد نیاز بود و انگار باید زبان قبول می شدم. برای دوره های آموزشی که به خارج از ایران رفتم کمکم کرد. برای ادامه تحصیلم و ارتباطم با دنیای پیشرفته علمی لازم بود. واقعا آن روزهای بد نمی توانستم هیچ دلیلی برای قبولی ام در این رشته پیدا کنم. زندگیم به سمتی پیش رفت که زبان انگلیسی جایگاه خوبی در آن داشت. هنگامی که در دوره کارشناسی ارشد زبان تخصصی را خیلی راحت پاس کردم، در حالیکه بسیاری از دوستانم از این درس می نالیدند، دوباره خدا را شکر کردم. حالا می فهمم جایی نقطه هایی در زندگیمان بهم وصل میشوند. اگر امروز فکر میکنی اوضاع بر وفق مراد نیست فردا پی میبری که چقدر به نفعت بوده و متوجه نمیشدی. گاهی اتفاقاتی می افتد که از قدرت ما خارج است. باید با صبر و شکیبایی تحمل کنیم تا در آینده متوجه تاثیر آنها در زندگیمان باشیم.
جابز در سخنرانی خود می گوید “شما نمی توانید نقطه ها را در زمان حال بهم وصل کنید تنها زمانی این امکان میسر میشود که نگاهی به گذشته داشته باشید. پس باید اطمینان داشت که روزی همه نقطه ها بهم وصل میشوند، شما باید به چیزی باور داشته باشید حال میخواهد باور به خدا، تقدیر، زندگی یا هر چیز دیگری باشد. ”
همین الان به زندگیتان فکر کنید.آیا نقاطی پیدا می کنید که بهم وصل شده باشند؟ یا شاید در آینده ای نزدیک آنها را پیدا کنید. باور کنید که گاهی اتفاقات ناخوشایند زمان حال، لحظات زیبایی در آینده تان میسازد.
متشکرم که وقت ارزشمندتان را برای خواندن این مطلب صرف کردید.

بدود دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *